مطالب عاشقانه ی سحر

چشمهایت به من آموخت که با آخرین نگاه اولین رنج آغاز میشود........

من آهسته عبور میکنم صدای گامهای خسته ام را نمیشنوم

باقی می مانم در خود و تاب میخورم در آهستگی زمان

و سرگیجه می گیرم از این سکون

جریحه دار می کنم حرمت حسابهای عمرم را

اما لذتی است بی پایان در لحظه لحظه عبور

هر چند آرام هر چند ساکت دوستش دارم

امشب شب تولد من است........

نوشته شده در سه شنبه ۱ مرداد۱۳۹۲ساعت 0:22 توسط sahar

مدتی بود که دست و دلم به تدارک ِ ترانه نمی رفت!

کم کم این حکایت ِ دیده و دل، که ورد ِ زبان ِ کوچه نشینان است،

باورم شده بود!

باورم شده بود،که دیگر صدای تو را در سکوت ِ تنهایی نخواهم شنید!

راستی در این هفته های بی ترانه کجا بودی؟

کجا بودی که صدای من و این دفتر ِ سفید،به گوشت نمی رسید؟

تمام دامنه ی دریا را گشتم تا پیدایت کردم!

آخر این رسم و روال ِ رفاقت است، که در نیمه راه ِ رؤیا رهایم کنی؟

می دانم!

تمام اهالی این حوالی ، گهگاه عاشق می شوند!

اما شمار ِ آنهایی که عاشق می مانند،از انگشتان ِ دست بیشتر نیست!

می ترسیدم - خدای نکرده آنقدر در غربت ِ گریه هایم بمانم تا

از سکوی سرودن ِ تصویرت سقوط کنم!

اما آمدی!

همراه همیشه ی نجات و نجابت!

حالا دستهایت را به عنوان امـانــت به من بده!

نوشته شده در سه شنبه ۲۵ تیر۱۳۹۲ساعت 14:43 توسط sahar

مادر ! من هرگز بهشت را زیر پایت ندیدم ،
زیر پای تو آرزوهایی بود که از آن گذشتی به خاطر من …
مادرم …
قدمهایت را بر روی چشمانم بگذار تا چشمانم بهشت را نظاره کنند …
تنت قدمگاه آغاز بودنم شد !
آغوشت بهشت من است “
مادر

پیشاپیش روز زن مبارک

نوشته شده در سه شنبه ۱۰ اردیبهشت۱۳۹۲ساعت 1:44 توسط sahar

اگــــَر میدآنی دَر دُنیـآ کــَسی هست که بـآ دیدَنــَش…
رَنگ رُخســآرَت تغیـــیر میکنــَد،
و صــِدای قــَلبـَت اَبرویــَت رابه تــآراج میبــَرد،
مــهـم نیــست که او مـآل تــو بــآشــَد…
مــهــِم این است که فـــَقــَط بــــآشـَد،
زِندگی کــُند،
لــِذَت ببرَد…
و نــَفــَس بـــکشـد

نوشته شده در چهارشنبه ۴ اردیبهشت۱۳۹۲ساعت 19:41 توسط sahar

تقــویمِ امـسال هـــم..

بـا تقـــویــمِ پــارسال..

هیـــچ فــرقـی نمیـــکند..

وقتـی..

زنـــدگی..

تــا اطّـلاعِ ثــانــوی ..

تعــطــــــیل اسـت

نوشته شده در شنبه ۲۶ اسفند۱۳۹۱ساعت 1:56 توسط sahar

کـاش مـیـدانـسـتـم

کـیـسـتــــ آن کـه بـرایَـتـــ

دسـتـــ قـلـابـــ مـیـگـیـرد تـا هـر شـبـــ

خـوابـــ از چـشـم هـایَـم بـربـایـی

دیـواری کـوتـاهـتَــر از

خـوابـهــای مَـن نـیـافـتـی . . . ؟!

نوشته شده در دوشنبه ۲۱ اسفند۱۳۹۱ساعت 15:34 توسط sahar

شیرینــــــــم تـقصـیر تـــو نیـســــت …


حـتمـاً اشـتبـــاه از متـصـدی ِ آرزوهـا بـوده

کـه تـو نصـیب دیــــــگری شـدی …!

نوشته شده در چهارشنبه ۱۶ اسفند۱۳۹۱ساعت 1:40 توسط sahar


عــشـق ؛


زیـــــبـاتـــریــن لـــذّتـــیـست ..

کــه بـه وقــت ِ ارتـــکاب ِ آن ..


خـــــدا ،

بـــــرای ِ بـــــشر ..


ایــــستــاده “دســـت” مــــــیـزنــــد …!

نوشته شده در دوشنبه ۷ اسفند۱۳۹۱ساعت 2:50 توسط sahar

این عصرهای بارانی ِ  ،


عجـیب بـوی نـفس هـای تـو را می دهـد …!


گـوئـی … تـو اتـفاق می افـتی؛

و مـن دچـار می شـوم …

تـمام ” مــن” دارد “تـــو” می شـود … بـاور مـی کنـی؟

نوشته شده در سه شنبه ۱ اسفند۱۳۹۱ساعت 1:24 توسط sahar

دوســــــــــــتــــــــــ داشـــتـن

 بــــــــــــه  تعــــــــــــــــداد

دفعاتـــــــــــــ  گفــــــــــــــتن

 نیــســـــــــــــــــت :

حســــــــــــــی اســـــــــت کـــــــه

 بایــــــــــــد بـــــــــی کلامــــــــــــ 

 همــــــــــــ لمــــــــــس شـــــــــــود

HAPPY  VALENTAIN 'S  DAY

نوشته شده در چهارشنبه ۲۵ بهمن۱۳۹۱ساعت 15:21 توسط sahar

ایــن روزهـــآ 
بیشــتر از هــر زمــآنی

دوسـتــ دارمــ خــودمــ باشــمــ !!

دیگــر نـه حــرص بدســت آوردنــ را دارمــ

و نه هـــراس از دســت دادنــ را ..

هرکـــس مـــرا میـــخواهد بـخـــآطــر خــودمــ بخواهــد

دلــم هـــوای خـــودم را کـــرده اســت .
همین...
نوشته شده در چهارشنبه ۲۵ بهمن۱۳۹۱ساعت 0:35 توسط sahar

از تو میگذرم بی آنکه دیگر تو را ببینم ،
از تو میگذرم بی آنکه خاطره ای را از تو بر دوش بکشم ،
نمیخواهم دیگر طعمی را از عشق بچشم.
از تو میگذرم ، تویی که گذشتی از همه چیز ،
این را هم فراموش میکنم
، جای من در اینجا نیست!

میروم تا آرام باشی ، تا از شر من و احساسم راحت باشی ،
میروم تا روزی پشیمان شوی ،حیف احساسات عاشقانه ام بود ،
میروم تا با کسی دیگر همنشین شوی
از تو میگذرم و شک نکن که فراموشت میکنم ،
هر چه شمع و شعله و آتش بود را در قلبم خاموش میکنم ….
نه اندیشیدن به تو فایده دارد ، نه فکر کردن به خاطره هایت ،
حالا آنقدر به دنبالم بیا تا خسته شود پاهایت….
تو لیاقت مرا نداری ، از تو میگذرم تو ارزشی برایم نداری….
کارت شده بود دلشکستن و بی وفایی ،
روز و شب من این شده بود که از تو سوال کنم کجایی؟؟
چرا پاسخی به دل گرفته ام نمیدهی ،
چرا سرد شده ای و مثل آن روزها سراغی از من نمیگیری؟
فکر کرده ای کیستی، برو با همان عاشقان سینه چاکت ،
برو که تو با یک نفر راضی نیستی!
از تو میگذرم بی آنکه تو را ببینم ،
محال است دیگر برگردم ، حتی اگر از غم و غصه بمیرم….
از تو میگذرم و بی خیالت میشوم ،
شک نکن بدون تو از شر هر چه غم در این دنیاست راحت میشوم
اشتباه گرفته ای ، من آن کسی که میخواهی نیستم ،
تا هر چه دلت خواست با دلش بازی کنی ،
میروم تا حتی نتوانی یک لحظه هم نگاهم کنی….
از تو میگذرم بی آنکه لحظه ای برگردم و تو را ببینم ،
یک روز بیا تا حساب تمام بی محبتهایت را از قلب شکسته ام برایت بگیرم….

نوشته شده در دوشنبه ۲ بهمن۱۳۹۱ساعت 13:5 توسط sahar

یلدا، تو را دوست دارم، به اندازه همه ستاره هایى که در چشم هایت مى درخشند

اى خواستنى ترینِ شب ها!

طعم تو، به اندازه همه صبح هاى دل انگیز آفتابى بهار، شیرین است .

نوشته شده در پنجشنبه ۳۰ آذر۱۳۹۱ساعت 13:28 توسط sahar

لیاقت میخواهد

بودن در شعرهای دختری كه

با تمامی عشقش نبودنت را اشك میریزد

تعجب نكن!! در بی لیاقتی تو شكی نیست

اینجا دلیل بودنت میان بغض هایم خریت خودم است نه لیاقت تو
نوشته شده در چهارشنبه ۱۷ آبان۱۳۹۱ساعت 16:46 توسط sahar

...ایــن روزهـــا

همــه بــه مــن دلـتــنـــگــی هــدیــه مـی دهنــد لطفـــا آتــش بــس اعــلام کــنید! بــه خـــدا تمــــامـ شــد

 …!دلـــــــــــم

نوشته شده در چهارشنبه ۲۹ شهریور۱۳۹۱ساعت 20:36 توسط sahar

کوتاهی دستانم را به بلندی ستاره های اجابت برسان
عید سعید فطر مبارک

نوشته شده در یکشنبه ۲۹ مرداد۱۳۹۱ساعت 2:17 توسط sahar

حکـــــــــــــــــــــایت ِ من… حکایت کسی بود که عاشق دریا بود ;اما قایقـــــــــــــــــــــی نداشت… دلباخته ی سفر  بود; اما  همســـــــــــــــــــــفرنداشت... زخم داشت;اما ننالیـــــــــــــــــــــد گریه کرد; اما اشک نریخـــــــــــــــــت… حکایت من حکایت کسی بود کـــــــــــــــــــــه…پر از فریاد بود; اما سکـــــــــــــــوت کرد تا همه ی صداها را بشنـــــــــــــــــــــود…  حکایت کسی بود که زجر کشید ;اما ضجـــــــــــــــــــــه نزد

نوشته شده در جمعه ۲۰ مرداد۱۳۹۱ساعت 18:7 توسط sahar

....تا دقایقی دیگر

شمع های روی کیک را فوت می کنم

!!!مرگ یک قدم نزدیک تر می آید

نوشته شده در یکشنبه ۱ مرداد۱۳۹۱ساعت 0:39 توسط sahar

 مے گوينـد قِسمتـــ نيستـــ حِکمَتـــ استـــ

... خدايـا
مـَن معنیِ قِسمتـ و حِکمَتـــ را نمے دانمــ


امـا تـو معنےِ طاقَتــــ را مے دانـی ... مـَگــَر نــه ؟؟؟

نوشته شده در پنجشنبه ۸ تیر۱۳۹۱ساعت 12:54 توسط sahar

بارانی از عشق و نمی هم ستاره ارزانی تویی که در تبار معصومانه‌ی نگاهت، چشمانِ خسته‌ی من ستاره می‌چیند. خوش‌آهنگ‌ترین نغمه‌های هستی

 نثار قلب خسته و صبورت...

روزِ به اوج نشستنت مبارک

نوشته شده در شنبه ۲۳ اردیبهشت۱۳۹۱ساعت 1:31 توسط sahar

!!مـــات شــدم از رفـتنت
...هیــچ مـیز ِ شطـرنجی هـم
!در مــیان نـــبـود
،ایـن وســط
..فــقط یـک دل بـــود 
!!کـه دیگــر نـیست

نوشته شده در سه شنبه ۱۹ اردیبهشت۱۳۹۱ساعت 0:30 توسط sahar

بی بهانه تو را مرور میکنم تا خاموشیم نشان فراموشیم نباشد .

نوشته شده در یکشنبه ۲۰ فروردین۱۳۹۱ساعت 1:31 توسط sahar

سال نو می شود.زمین نفسی دوباره می کشد.برگ ها به رنگ در می آیند و گل ها لبخند می زند

و پرنده های خسته بر می گردند و دراین رویش سبز دوباره…من…تو…ما…

کجا ایستاده اییم.سهم ما چیست؟..نقش ما چیست؟…پیوند ما در دوباره شدن با کیست؟…

زمین سلامت می کنیم و ابرها درودتان باد و

چون همیشه امیدوار

 سال نوپیشا پیش مبارک…

نوشته شده در یکشنبه ۲۸ اسفند۱۳۹۰ساعت 14:22 توسط sahar

!!هر گاه صدای جديدی سلام ميكند تپش قلب می گيرم

 من ديگر كشش خدا حافظی ندارم

..!!مرا ببخش كه جواب سلامت را نمی دهم

نوشته شده در شنبه ۱۳ اسفند۱۳۹۰ساعت 1:28 توسط sahar

آنکه دستور زبان عشق را
بی گزاره در نهاد ما نهاد
خوب می دانست تیغ تیز را
در کف مستی نمی بایست داد

Happy ValenTiNE


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه ۲۵ بهمن۱۳۹۰ساعت 15:45 توسط sahar

از اعماق وجود فریاد می کشم نه برای شنیدن

تنها برای مبارزه، مبارزه با سکوت

فریاد میکشم از اعماق قلبم بر ساحل دریای نیلگون چشمانت

در ساحل بارانی چشمانت تنها رنگ غم را میبینم

آرام شکست می خورم

و سکوت دنیایم را در بر میگیرد

فریاد، سکوت، غم و چشمانت به کناره میروند و تنها من میمانم

چگونه فریاد کشم وقتی در بند سکوت اسیرم ؟

کاش در زندان قلبت زندانی بودم و اسارت در بند سکوت را نمیدیدم

اسارتم در بندیست که قطورتر و محکم تر از تمامی بندهای دنیاست

سلولم  کوچکتر از دلتنگترین قلبهای عاشق دنیاست

دیوارهایش به بلندای امواج ترانه عشاق و میله هایش به قطوری پیوند دو عاشق

خسته ام، خسته تر از همه مسافران دره دلتنگی

به کناری میروم، آرام و تنها مینشینم و فقط به امید  فریاد یک نفر هستم، که مرا از بند این اسارت برهاند

فریاد از آن من نیست اما برای من و فقط من طنین انداز میشود

میدانم فاصله سکوت من تا فریاد تو خیلی زیاد شده است

اما منتظر می مانم، چون می دانم عاقبت فریاد تو در سکوت من طنین انداز خواهد شد

به امید رهایی یک اسیر از بند اسارت سکوت... 

نوشته شده در شنبه ۱ بهمن۱۳۹۰ساعت 15:53 توسط sahar

يلدا ست بگذاريم هر چه تاريکي هست

هرچه سرما و خستگي هست

تا سحر از وجودمان رخت بربندد امشب

.....بيداري را پاس داريم تا فردايي روشن راهي دراز باقيست

يلدايتان مبارک

نوشته شده در چهارشنبه ۳۰ آذر۱۳۹۰ساعت 14:30 توسط sahar

...دیر آمدی

تمام شده ام دیگر

...بس که بلعیده ام اندوه نبودنت را

هنوز اما همانند حاتم ام

می بخشمت

...!با آنکه هزار شب بی خوابی طلب دارم از تو

نوشته شده در دوشنبه ۲۸ آذر۱۳۹۰ساعت 18:3 توسط sahar

اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم سکوت را فراموش می کردی ، تمامی ذرات وجودت عشق را فریاد می کردی

اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم چشمهایم را می شستی و اشکهایم را با دستان عاشقت به باد می دادی

اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم نگاهت را تا ابد بر من می دوختی تا من بر سکوت نگاه تو رازهای یک عشق زمینی را با خود به عرش خداوند ببرم

ای کاش می دانستی و قلبم را نمی شکستی

اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم لحظه ای مرا نمی آزردیکه این غریبه ی تنها ، جز نگاه معصومت پنجره ای و جز عشقت بهانه ای برای زیستن ندارد

ای کاش می دانستی

اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم همه چیز را فدایم می کردی همه آن چیز ها که یک عمربخاطرش رنج کشیده ای و سال ها برایش گریسته ای

اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم همه آن چیز ها که در بندت کشیده رها می کردی غرورت را

.. .قلبت را

 

...حرفت را

اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم دوستم می داشتی همچون عشق که عاشقانش را دوست می دارد

کاش می دانستی که چقدر دوستت دارم و مرا از این عذاب رها می کردی

نوشته شده در دوشنبه ۲۱ آذر۱۳۹۰ساعت 11:51 توسط sahar

دنبال شعر یا چیزی میگشتم تا به وسیله آن حرف دلم را بزنم.

ولی کلماتی نیافتم که بتوانم با آنها احساس قلب خویش را بیان کنم،

پس دست به کار شدم جهت نوشتن این نامه غمناک

آری آن نامه وصیت نامه ام بود!

تقسیم اموالم شروع شد

قلب کوچکم که فقط خدا میداند چیزی در آن نیست را میدهم به کسی که خیلی کینه ای است،قلبم را به او میدهم تا بداند با گذشت کردن و دلی تهی از کینه،زندگی شیرین و لذت بخش تر است .

عقلم:جایی که خیلی ساده و پاکیزه است را به کسی می سپارم که در زندگی تجارب زیادی را کسب کرده،عقلم را میدهم تا بفهمد ساده زیستن بزرگترین نعمت خداست.

اشک چشم هایم هم باشد برای کسی که هیچ احساسی ندارد،چون من گاهی در خلوت خویش و به دور از چشمان دیگران به وسیله آن گونه هایم را شست و شو می دهم.

ولی دست ها،چشم ها ،گوش ها و زبانم را با جسدم دفن کنید چون گناهان زیادی با آنها مرتکب شدم و دوست ندارم به کسی تعلق گیرد.

: ویک آرزو از ته دل

..ای کاش دو بال هم داشتم تا میدادم به کسی که در پی بهره مندی از فرصت های زندگی نیست،تا با انها پرواز کند و به اهدافش برسد

!!ای خدای بزرگ،روحی که در جسدم به امانت گذاشتی تقدیم به تو،فقط زمانی ان را بگیر که بدانی پاک پاکم

.!!!همین و دیگر هیچ

نوشته شده در پنجشنبه ۱۲ آبان۱۳۹۰ساعت 18:59 توسط sahar




قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت